X
تبلیغات
دیوانه بازی

دیوانه بازی

و نویدی خود اگر نیست، تسلایی هست

شاکي روزگار منم، تموم اين شهر متهم
يه حادثه چند ساعته با من مي‌آد قدم قدم
زخما دهن وا مي‌کنن، وقتي دل از دشنه پره
دست من‌و بگير که پام رو خون عشقم مي‌سره
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 12:47 توسط JejOo| |

دلش لک زده ست. برای این که جیبش خالی باشد که برای تولد یک نفر قرار باشد خرید کند و دلش بسوزد از این که جیبش خالی باشد. دلش برای جیبی خالی که تنها محموله ش پاکت سیگار است و چند نخ کبریت. حالا دلش تنگ می شود  برای وقت هایی که با دل خوش، دل پری که خوش بود. برای این که حتا چیزی بنویسد.

***

فدات شم، خانوما یه سلاح اساسی دیگه هم دارن، که واسه خیلیاشون غیر فعاله، ولی مساله اینه که وقتی فهمیدن ازش چطور استفاده کنن، اصن جوانمردانه استفاده نمی کنن. بی رحمانه ازش استفاده می کنن. اونم همینه که خانومن. که بفهمن خیلی خانومن.

***

خاک تو سرت سجاد این ترانه هه خیلی خود خاهه.

***

اشکاتو کی میشمره وقتی که، دستای من از گونه هات دوره
رفتن همیشه اختیاری نیست..آدم یه جاهایی رو مجبوره
فکر کن همیشه مال من باشی، دنیا مگه از این زیباترم میشه
تو خیلی چیزهارو نمیفهمی، من خیلی حرفارو سرم میشه

امروز اگه از من جدا باشی، دلواپس فردای تو نیستم
دنیات شبیه روزگارم نیست، من مرد رویاهای تو نیستم
میرم با اینکه عاشقت هستم، با اینکه چشمای تری دارم
ای کاش بفهمی که برای تو، آرزو های بهتری دارم

خندت تو خونه م جا نمیگیره، سهم تو خورشیده نه خاموشی
من عاشقانه میگذرم از تو، گاهی چه دلچسب فراموشی
باورکن این روزا به غیر ازمن، چیزی تو رویاهات اضافی نیست
باید با قرصام مهربون تر شم، بعد از تو روزي دوتا کافی نیست!

ما قول دادیم مال هم باشیم، ما قول دادیم اینو میدونم
با گریه میگیم مرده و قولش، نامردم و قولم رو میشکونم
مثل فرشته ها شدی امشب، تو این لباس روشن توری
با گریه گم میشم تو مهمونا، دیدی یه جاهایی رو مجبوری…

***

اصلن حوصله ی نوشتن ندارم عزیزم. بخدا اصلن. هیچی نمی نویسم. عزیزم.

تولدت مبارک.

***

این چی؟ اگه کوری تو اون نمی تونی مجبور بودنو ببینی تو این می بینی؟ این خودخواهانه نیس؟ خوبه؟

***

از این راهرو یک نفر رد شده
    که عطرش همونه که تو می زنی
    برای به زانو در آوردنم
    تو از مرگ حتی جلو میزنی
    از این راهرو یک نفر رد شده
    مث ِ وقتایی که تو ناراحتی
    نفس میکشم با تمام وجود
    عجب عطر خوبی زده لعنتی
    صدات میکنم تا همه بشنون
    جواب ِ صدام غیر ِ پژواک نیست
    من اونقد شکستم حس میکنم
    که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست
    یه جوری دلم تنگ میشه برات
    محاله بتونی تصور کنی
    گمونم نمیتونی حتی خودت
    جای خالیتو تو دلم پر کنی
    از این راهرو یک نفر رد شده...

***

پی نوشت : به تو چه؟ به تو چه احمق. چی می گی تو؟

پی پی نوشت : تولدتو چی کار کنم؟ چی کار کنم شب تولدت؟ چه خاکی به سرم بریزم؟

پی پی پی نوشت: کامنت نذار. هیچی نگو.

یخ بندونای قطبی چشمات
حرارت دستامو کم کرده
چشمایه من ماسید رو عکسات
از بس نخوابیده ورم کرده
هوا چهل درجه تب داره
اخبار می گفت آسمون صافه
اما من امشب ابر میسازم
از دوده سیگار عطر نسکافه
خونه دلتنگه صندلی خستست
کوچه لج کرده بی تو بن بسته
رادیو دق کرد قبض رو تاقچه
صداتو روی تلفن بسته
قرصا کم می شن ساعتا خوابن
خودنویس از تو گریه میسازه
خندتو بردی آینه تب کرده
راهو برگردن در هنوز بازه
امشب دلم بد جور آشوبه
دستای تو صد سال ازم دورن
توی دلم یه پادگان سرباز
انگار رختاشونو می شورن
من میزنم بیرون از این خونه
وقتی چراغا همه خاموشه
وقتی نباشی دیگه هیچ عشقی
پیراهن تو رو نمی پوشه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 23:2 توسط JejOo|

حالا کسی که آن طرف ایستگاه اتوبوس ایستاده ست، دود را بیرون می دهد، همیشه اولین پک بیشترین دود را دارد، توی تمام این مدت، توی دید زدن های گاه و ناگاه ش فهمیده ست. بهترین تصویر دنیا ست، دید زدن کسی که دارد سیگار می کشد، وقتی یک منبع نوری خفیف پشت سرش باشد و دودش را مثل شیر بپاشد بیرون.  بعد یکی دو پک طول می کشد تا دود بیرون دادن ها کمی کند می شوند و انگار همه ی صورت سیگاری کرخ می شود. حالا کسی که آنطرف ایستگاه اتوبوس ایستاده نیمه های سیگارش است. نیمه های سیگارش است وقتی به حجم دودی که بیرون می دهد، توی تاریک و روشن دو مسیر نازک دود، از دماغش اضافه می شود. نمی تواند هیچوقت چنین تصویری از خودش ببیند، حتا اگر بخاهد جلوی آیینه هم اینکار را بکند، شدنی نیست. خیلی ش به این است که طبیعی باشد، که طرف نداند داری نگاش میکنی، اگر بفهمد چیزی از دست می رود، به محض این که فهمید محو سیگار کشیدنش شده ای یک چیز گنده ای از دست می رود، یعنی اگر مرد باشد شاید آن دو تا تفی که آخر سیگار خیلی انتظارش را داری از تو دریغ کند، اگر دختر باشد شاید فکر می کند تو به سینه هایش زل زدی، رویش را بر می گرداند. کاش می شد، خودم را از دور جلوی یک نور خفیف، در عین بی خبری در حال سیگار کشیدن دید بزنم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 16:9 توسط JejOo|

جعبه کبریت را می اندازم لای شکاف بلوک سیمانی. اولین بار حس کردم اشتباه می کنم یا خل شده م. روز قبلش که جعبه ی کبریت را انداختم لای سنگ، از این که جای خوبی برای قایم کردن کبریت پیدا کرده بودم خوشحال بودم، چون اینطور مجبور نبودم هر بار، برای یک چوب کبریت، یک جعبه کبریت بخرم. اما فردایش جعبه ی کبریت نبود حتا جلد خالیش هم سر جاش نبود. کلی گشته بوودم و با هول دور و برم را نگاه کرده بودم، نکند یک نفر همیشه مرا دید می زند.

اما از آن بار به بعد هر بار یک جعبه کبریت می گیرم و با کسر یک نخ ، اگر باد نیاید، جعبه را می اندازم لای شکاف بلوک. این طوری حس می کنم به  رابطه ای پنهانی با کسی که نمی شناسمش و نمی بینمش ادامه می دهم.رابطه ای عجیب که نه من او را می بینم و شاید او هم مرا نمیبیند.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 12:5 توسط JejOo|

 

You're tearing me apart
Crushing me inside
You used to lift me up
Now you get me down
If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again ?
If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again ?
Again, again...

You're killing me again
Am I still in your head ?
You used to light me up
Now you shut me down
If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again ?
If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again ?

I'm losing you again
Like eating me inside
I used to lift you up
Now I get you down

Without your love
You're tearing me apart
With you close by
You're crushing me inside
Without your love
You're tearing me apart
Without your love
I'm dazed in madness
Can't lose this sadness
I can't lose this sadness

Can't lose this sadness

You're tearing me apart
Crushing me inside
Without your love
(you used to lift me up)
You're crushing me inside
(now you get me down)
With you close by
I'm dazed in madness
Can't lose this sadness
It's riping me apart
It's tearing me apart
It's tearing me apart
I don't know why
It's riping me apart
It's tearing me apart
It's tearing me apart
I don't know why
I don't know why
I don't know why
I don't know why
Without your love
Without your love
Without your love
Without your love
It's tearing me apart

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 10:41 توسط JejOo|

میانه ی کافی اردی بهشت می نشینم و از بهمنی می کشم

که ماه تولد توست

،،،

حالا من زمستانی شده م و 

نه،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،ف

تو هرگز بهاری بشو نبودی

،،،

تو زنبور بی حال زمستان بودی، اما حتا اگر زنبور بهار بودی طوری نبود

زنبور یک مرتبه بیشتر نمی تواند آدم را نیش بزند.


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 15:57 توسط JejOo| |

 

اینگونه

شاعر : شاهین نجفی

 

از فحش راننده تاکسی به من

از متلک  جنسی من به زن

از  بوق ممتد  و بی اختیار

از هرزه گاز یه موتور سوار

از آب میوه و طعم اسیید

احساس رخوت و دردی شدید

در مهره های  کژ تو کمر       از این دم و بازدم بی ثمر

احساس خوب کمی خودکشی     یا سیم آخر و آدم کشی   

اعدام  این  زن  زیر پتو       با طعم خوابیدن از  رو  به رو

خط روی ماشین همسایه ها   تعقیب روز و شب سایه ها

هر شب تجاوز به یک  خاطره    از هم دریده شدن یکسره

 

اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا

 

سیل عرق زیر این روسری    چشمان هیز  دو تا مشتری

تشویشم از خشم تند پدر    عاشق شدن زیر خط خطر

آتش شدن زیر  حجم تنت     با بوی تند  پس گردنت

سنگینی  چشم تو روی من    آثار چنگ تو   روی بدن

در جنگ  مغموم دیوانه ها     آوار معصوم این خانه ها

در پشت لرز لب سرخ  من    این بوسه را با تو آتش زدن

رویای بیهوده  بوسه ها       ماهی  شدن پیش این کوسه ها

با سوز در سوگ تو سوختن   در حکم یک نعره لب دوختن

 

اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 11:20 توسط JejOo|

سنگ سار
ذغال ها را با احتیاط می گذارم روی فویل. پک می زنم ذغال ها گل می افتند. یک دود رقیق، مثل بخار زمستانی از دهنم بیرون می زند. پک می زنم ذغال ها گل می افتند. شدت دود بیشتر می شود. یک طعم خنک، یک گیجی گرم می رود تا آخرین سلول های تنم.کوک کردنش از همه اش سخت تر است. گرم شده است و دارد راه می افتد؛ محکم تر کام می گیرم.
تنهایی قلیان کشیدن خیلی کیف می دهد. وقتی که قلیان مال خودت باشد، وقتی فقط به تو کام دهد. وقتی خرجش را خودت داده باشی، کوزه و تنه و سرش را خریده باشی. البته هر قلیانی هم این طور کام نمی دهد، معرکه نمی شود.
قلیان را بر می دارم، از کوزه اش می گیرم که مطمئن تر باشد. دستم را از کوزه اش جدا می کنم، تا برآمدگی های تنه اش را لمس کنم. می دانم که خودش را از روی پایم پرت نخواهد کرد. دستم را می گذارم روی برآمدگی کوزه اش، زل می زنم به ذغالها لبم را می چسبانم به نی قلیان و محکم کام می گیرم. چشمهایم، خود به خود بسته می شوند و دستم رو برآمدگی کوزه بیشتر چفت می شود. سر تا سرم را دود می گیرد، توی چشم ها، ریه ها، دست و پاها... همه جا را دود پر می کند. قلیان هم محکم از من کام می گیرد، من نفسم را به او می دهم، او نفسش را به من، دلم گل می افتد.


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 20:26 توسط JejOo| |

Rammstein *
A man is burning
Rammstein
The smell of flesh lies in the air
Rammstein
A child is dying
Rammstein
The sun is shining

Rammstein
A sea of flames
Rammstein
Blood is coagulating on the asphalt
Rammstein
Mothers are screaming
Rammstein
The sun is shining

Rammstein
A mass grave
Rammstein
No escape
Rammstein
No birds are singing anymore
Rammstein
The sun is shining

* Here the word "Rammstein" is written, but the song is actually about the flightshow disaster that happened at the Ramstein Airbase.



نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 20:23 توسط JejOo| |

عزیزم

جشن میلادت مبارک.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 12:26 توسط JejOo|

دختر کوچولو از آقای کی پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا می کردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند

به ماهی های کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه ای روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند

همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آ موخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود"





برتولت برشت
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 10:18 توسط JejOo| |

پایم را هم بریدم که نروم، نشد.

آن که رفتن جزئی ش شده باشد، سهم ماندنش کم است.

مثل آنکه خود را بالای سرسره می یابد.

پایم را هم بریدم اما نشد.

تنها بالا رفتن از

پله های سرسره را سخت کردم.

من، این بار پاهایم را از مچ خواهم زد.

تا پدرم

دست پاچه شود و هنگام بدرقه کردنم،

این بار شاهد نباشد، جویده شدن شهر را میان دندان های پوک چشمم

که تیر می کشند از شیرینی شهرت- کوچه تان-

که غرق سیگارهایش زل بزند به خونی که می ریزد بیرون از اگزوز اتوبوس –ویلچرم-

و نبیند  خونی را که روی شیشه های  اتوبوس سر می خورد.

تا زل بزند به خون پاهایم.

خون ِ پایی که نمی خواست برود.


سجاد ................سلیمانی ....پور

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 20:36 توسط JejOo|

هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ، لعنت به چراغ سبز!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 9:45 توسط JejOo|

پاییز، لعنتی پاییز!

نمی دانم جرم ما خوب سنگین بوده ست شاید.

اما خوب حداقل یک بادی، برگ خشکی، چیزی برای ما بفرست لعنتی!

پاییز دلم برایت تنگ شده ست!

لعنت! لعنت!

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 11:2 توسط JejOo| |

سرت را می چسبانی به شیشه٬ سرت را فشار می دهی به شیشه٬ شیشه ای که یک دختر تویش نشسته گوشه ی تختش دارد گریه می کند. سرت را می کوبی به شیشه ی اتوبوس٬ دوست داری سرت شیشه را بشکند یا حداقل شیشه سرت را٬ دوست داری از فضای خفه و دم کرده ی اتوبوس سرت را بیرون ببری. دختر یک شلوار صورتی توپ توپی پوشیده است و تو دوست داری بغلش کنی.

دوست داری فکر نکنی دوست داری سرت را بگذاری روی پشتی صندلی٬ به هیچ چیز فکر نکنی٬ به هیچ مساله ای فکر نکنی دوست داری انگشتهایت کمکت دهند تا بتوانی نوشیدنیه توی راهت را باز کنی بی هیچ چیزی که راه گلویت را بسته باشد پایینش بدهی٬ دوست داری آنقدر آبمیوه و نوشیدنی بخوری تا بتوانی همانجا شلوارت را بکشی پایین و بشاشی به دنیایی که برای خودت ساخته ای تا احساس کنی کمی آرام می شوی.

نمی دانی با کدام متر می توانی بزرگی آن دلخوشی که جا گذاشتی را اندازه بگیری

و آهنگ توی سرت می کوبد توی گوشت می کوبد توی دهنت می کوبد به جای شیشه ی اتوبوس که قرار بود سرت را بشکند سرت را هم می شکند

دارم من از فراقش در دیده صد علامت     لیست دموع عینی هذا لن العلامه

دلت تنگ می شود٬ دلتنگ می شوی٬ یادت می آید مادرت خیلی جلوی گریه اش را گرفته بود یادت می آید٬ یادت می رود که بتوانی جلوی گریه ات را بگیری.

یادت می آید که دلخوشی بودی... یادت می رود جلوی گریه ات را بگیری.

یادت می آید ....یادت می رود

اگر فکر می کنی با این ترفندها خابت می برد خیلی ابلهانه فکرکرده ای. دو تا آلپرازولام توی کیفت داری.

نوشیدنی را توی تور پشت صندلی جلوییت می چپانی و از خیر شاشیدن به دنیایت می گذری و منتظر می مانی به اولین غذا بخوری برسی٬ تا بتوانی یک دل سیر غذا بخوری.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 13:28 توسط JejOo|

but

there is a side to yoU

there i never know never know

all the thing you say they were never true never true

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 12:46 توسط JejOo|

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 18:56 توسط JejOo| |

سیگار زدگی

من مارلبورو می کشم

من وقتی می بوسمت٬٬٬ وقتی نگاهم می کنی من مارلبورو می کشم

قلبم تیر می کشد.

من مارلبورو می کشم و روی سرم بهمن ِ چشمهایت خراب می شود.

سیمایت دلم را می برد.

من مارلبورو...

من...

هرچه قدر مارلبورو می کشم٬این فروردین لعنتی تمام نمی شود.

 دلم تیر می کشد.

کلیه ام تیر می کشد.

سر تا پایم تیر می کشد.

من تیر می کشم(انگار)

من از دست تو تیر می کشم.

 سجاد......سلیمانی ...پور

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:46 توسط JejOo|

۱. غذای هضم نشده یا انسان

به شوهرش خیره شد و گفت:«ببین آدم وقتی شکمش بالا می آد به شوهرش به چیزایی که خورده به دلستر همراه شام دیشبش به سلامتی دستگاه گوارشیش به خودش به همه چی شک میکنه

و دکمه ی تکرار تلفن را فشار داد.

- این روزا انگار سر دکترای زنان خیلی شلوغه.

۲.حالا ببینیم تصمیم داور چی هست.

میان کوچه ها دوید. لباس هایش پاره پاره بود یا شاید هم اصلن لباس تنش نبود. سر گلابی شکلش را بی قید تکان می داد و خُرخُر می کرد. آب دهانش را نمی توانست جمع کند. به خیال خودش با بچه ها بازی می کرد. و بچه ها از او فرار می کردند. دنبال معشوقه اش دوید. هنوز از پشت تکل نزده بود که کارت قرمز گرفت .

و از جهان اخراج شد.

۳.جاده ی یک طرفه

سوار اتوبوس که می شوی یک ساعت تمام با شوفر  جر و بحث می کنی. با مسافرانی که توی ردیف آخر صندلی ها نشسته اند جر و بحث می کنی تا یکیشان جایشان را به تو بدهند. کار سختی نیست. اما مسافران کلافه می شوند. خیلی زود. یکیشان بالاخره راضی می شود جایش را با تو عوض می کند و تو در تمام راه به این فکر می کنی که از مسافران دیگر به خانه ات نزدیک تری

۴. تصور نکن.

‎-اونجا رو،،، چه قد قشنگه
-چی؟ چی قشنگه؟
-دریا! نیگا کن خیلی زیر این نور قشنگه. خیلی
- کجاش قشنگه اگه روز بیای اینجا می فهمی قشنگ چیه.
- خوب الانم خیلی قشنگه ببین زیر این نور زرد رنگ مثه یه دریایه ی کاکائو میمونه.
- نه مثه دریایه ی کاکائو نیست کاکائو خیلی از این غلیظ تره. این حرکتش از این فاصله هم معلومه که چه قد تند و رقیقه.
- نه ببین .تو می تونی خیلی از این حرکاتای آب رو بذاری به حساب قل قل کاکائوهای مذاب. این جوری خیلی ام قشنگ تر می شه.
- نه این بیشتر شبیه دریاچه ی شیر کاکائوس.
- خوب بذار من فک کنم دریای کاکائوی مذابه مگه چی میشه؟

                                    سجاد.... سلیمانی ... پور

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:19 توسط JejOo| |

این شعر برای توست

تویی که راه، آمدن و راه ِ آمدن را بلد نیستی

و من در آخرین ردیف صندلی های این اتوبوس لعنتی می نشینم

تا از مسافران دیگر به تو نزدیک تر باشم

تویی که

می مانی

 

جاده های زیبا و رویایی یک

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:57 توسط JejOo| |

 

من بی تو نیستم!

نیستم

نمی شود بی تو!

بانو...

بی تو ،،، شبم روز بشو  نیست

آسمان حتا اگر پرژکتور باران شود

حتا اگر خورشید باران...

حتا ستاره...

به ماه و ستاره نیست بانو!

نمی شود بی تو

                                                          سجاد..................سلیمانی.....پور

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 9:45 توسط JejOo| |


چند سطر ابتدای داستان:

شنل قرمزي

1.شنل قرمزي

از وقتي که همکلاسي هايم فهميده اند دختري را دوست دارم که بعداز ظهر ها توي خيابان پالتوي قرمز مي پوشد،همه شنل قرمزي صدايم مي زدند.اصلن ديگر عادت شده بود توي کلاس.همه انگار اسمم را فراموش کرده بودند و اسم جديدم را بيشتر دوس داشتند با ذوق و شوق شنل قرمزي صدايم مي زدند.

نمي دانم اصلن چه طور فهميده بودند.شايدصالح بهشان گفته بود....

تمام داستان در ادامه مطلب.

ممنون


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 20:1 توسط JejOo| |

این داستان قدیمی را می گذارم روی وبلاگم به پیشنهاد چند دوست و برای اینکه شاید درمانی شد بر این دلمردگی وبلاتگم.

ضمنن داستان را (دو دستی) تقدیم می کنم به سیامک رحمانی.

که خوب می فهمد.

که خیلی خوب می فهمد.

شاید این داستان سپاسی باشد به تصویر زیبایش.

ممنونم.

چند سطر ابتدای داستان:

و تمام داستان در ادامه مطلب.

  كسي كه آنطرف آيينه ايستاده،زل زده به من و انگار مي خواهد داد بزند كه خودش را به خاطر كاري كه كرده هرگز نخواهد بخشيد.

اين روزها وقتي زل مي زنم توي آيينه ي دستشويي خودم را پير تر مي بينم.انگار يك باره زمان بيست سي سال جلو رفته باشد.توي همه ي آيينه ها همان جوان لاغر مردني و ژوليده ي هميشگي ام؛اما وقتي مي ايستم روبروي آيينه ي دور نقره اي دست شويي،پير مي شوم.وقتي كه ريمل ها  و كرم پودر هاي شسته شده ي خواهرم را مي بينم كه ماسيده گوشه ي دست شويي يا وقتي رد پاي آخرين خون دماغ عصبي بابا را مي بينم. دو قطره ي كوچك و خشك كه فرار كرده اند از چشمهاي ضعيف بابا و نتوانسته پاكشان كند...قطراتي كه فورانشان بابا را خجالت زده ميكند. همه به كنار. وقتي مي ايستم روبروي آيينه ي دستشويي؛علاوه بر پيرمرد فقط يك تصوير مي افتد توي چشمم.عكس تو كه جاخوش کرده گوشه ي مغزم.همان طور با آن تاپ صورتي رنگ و آن دامن كوتاه كه آمده تا بالاي زانويت و داري جورابت را مي پوشي و...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:57 توسط JejOo| |

این روزها(چه قدر کاربرد  دارد این کلمه در ادبیات ما این روزی ها)...این روزها همه ی تنهایی ام را با یک پنجره قسمت میکنم همه ی داشته هایم را می گذارم انتهای تخت خوابم و دلتنگی های وحشتناکم را با پنجره ای تقسیم مییکنم که نه غروب را نشان می دهد نه دریا را و نه راهی به آنجا را.

این روزها بزرگترین تفریحم این است که کز کنم توی خودم عکس های توی موبایلم رانگاه کنم عکس هایی که از رنگ لباس هایش گرفته تا رنگ چشمهایش پنجره را بزرگ تر میکند.

این روزها چشمهایم را می بندم تصور می کنم تو را!!!

تصورت می کنم این حتا از عکس هم زیباتر است.

این جا از پنجره بیرون را که نگاه می کنم دقیقن(دقیقن!) روبروویم یک بن بست افتاده. بن بستی که شبیه بن بست تو نیست... بن بست تو خورشید داشت. بن بستت حال و هوای سیگار کشیدن ب آدم میداد بن بست تو انتها نداشت

اینجا این روزها بن بست ها کوتاه اند.

اما بن بست تو...

این جا دیگر روی تختم نمی افتم  تا لباسی که به تومالیده را بوکنم. این روزها نمی توانم بدوم بیایم توی خیابانی که سقفش پر از کلاغ و گنجشک و شاخه های در هم رفته است تا تو دیده شوی از بین شاخه های  درختان این جا درخت ندارد زیاد.

اما خوب خورشید همه جا خورشید است.

این روزها همه ی سهم من از زندگی تخت خوابی است که پایم از انتهایش بیرون می زند. این روزها کمی سهم دارم از یکی از گوشه های خلوت یک پشت بام برای این که وقتی صدای آرام زندگی می پیچد توی گوشم ،،،، ستاره هارا بشمارم و خیال کنم بعضی هاشان هواپیما هستند. آخر از اینجا هواپیما زیاد رد می شود.

این روز ها زیاد چایی نمی نوشم.

نه این که نخواهم یا دیگر چای دوست نداشته باشم،،،نه! اما این جا چای نوشیدن سخت است این جا آب دیر جوش می آید

این جا من هرروز چند ده برابر آنجا پیر میشوم.

                                                                      سجاد.............سلیمانی.........پور

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 9:17 توسط JejOo| |

این شعر را این جا می گذارم.

به جای خیلی چیزها که خیلی جاها نگذاشتم.


 


ANTIQUE WHY (MELLAN) LYRICS

[Spoken:] Krio, skotadi, pagonia, zitaozestasia,
tin thermisouagkaliazito, thelona se do.
(Translation: Cold, darkness, freezing cold, I seek warmth,
I need your warm hug, I want to see you)

I hate feeling like I do
feeling confused because of you
something is standing in my way, I can't say what I need to say,
I really try to forget you, but it's my heart which won't let me to,
I'm thinking of your words,
you don't know how much it hurts.

Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?

You keep tearing me a part like you don't have a heart ,
our love disappeared, my soul can not fall in this,
I want to be with you night and day,
but you keep on run away,
love is a pain,
it comes and goes just like rain,

Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?

[Spoken:] Krio, skotadi, pagonia, zitaozestasia,
tin thermisouagkaliazito, thelona se do.
(Translation: Cold, darkness, freezing cold, I seek warmth,
I need your warm hug, I want to see you)

Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?


Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?

 



نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 22:50 توسط JejOo| |

تقدیم به: سه نقطه چین...

 


حرفت چه تلخ می شکند با سه نقطه چین...

در گفتگوی یک سره ات با سه نقطه چین...


ناگفته های قلب تو مفهوم درد داشت

پشت "تمام خاطره هایت" سه نقطه چین...


شاعر شدم ببین! همه اینها به پای توست

شاید ...بیایی و بنویسی سه نقطه چین...


من "بچگانه" بر سر حرفم نشسته ام

یک آرزوی تلخ!

                  و   شیرین!

                                سه نقطه چین...


دارم به "عاشق تو شدم" فکر می کنم

تنها دلیل منطقی من، سه نقطه چین...


پایان حرف های تو هرجا سه نقطه داشت:

عاشق شدن.سکوت.تحمل!سه نقطه چین...


خانم ببخش!قصد من آزارتان نبود

دلتنگ چشمتان شده ام

                             عاشقم همین!

(سعید محسن یونسی)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 14:20 توسط JejOo| |

دارو خانه ها را بیهوده نگردید.

             درد

                  درمان ندارد.

      "درد" را از هر سو که بخوانی "درد" است.

.

.

آیینه "نامرد" را "درمان " می کند،

               اما

               "درد"

                   همچنان درد است!


نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 18:16 توسط JejOo| |

لطفن جای خالی را پر کنید، ویرایش شد.برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:39 توسط JejOo| |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Others
.............................................