نه نویدی و نه تسلایی هست
نمی دانم. شاید دیگر هرگز به این وبلاگ سر نزنم. شاید هرگز اینجا نیایم. اینجا شباهت زیادی با شهرم دارد. مثل شهرم همه ی کوچه پس کوچه های مطالبش و نظراتش و همه ی کوفت و زهر مارهاش برایم پر از ترکشند.

دیگر نمی دانم چه وقت این مطلب را می بینی. یا همه تان می بینید. دیگر هیچ چیز نمی دانم. تنها، به این فکر میکنم که تو اشتباه خیلی عزیزی بودی. باز نگرد، آن شب که شیب سر پایینی خیابان را گرفتی و رفتی ، کسی پشت پنجره منتظر بود برگردی و نگاهش کنی. حالا با همه ی ژست های تخمی خسته ش از پشت پنجره آمده نشسته روی مبل، سیگار می کشد، الکل می خورد. حالا از تکیه گاهت یک بنگی تخمی بی خاصیت بیشتر نمانده. پس باز نگرد.

بگذار اسمت تا آخرش برایم محترم بماند، توی گوشم جیغ باشد آرام ترین تلفظ اسمت. بگذار این طور تمییز دهد اسمت را این کسی که اینجاست و دیگر اصلن تمیز نیست.

 

من نمی خواهم اسمم برایت محترم باشد، هیج تریپی هم ندارم، آنقدر هم به گا رفته هستم که نخواهم دوست داشتنی و مهربان به نظر بیایم. پس باز نگرد. چون تو اشتباه عزیزی بودی.

سجاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 0:16  توسط JejOo | 
شاکي روزگار منم، تموم اين شهر متهم
يه حادثه چند ساعته با من مي‌آد قدم قدم
زخما دهن وا مي‌کنن، وقتي دل از دشنه پره
دست من‌و بگير که پام رو خون عشقم مي‌سره
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 12:47  توسط JejOo | 
حالا کسی که آن طرف ایستگاه اتوبوس ایستاده ست، دود را بیرون می دهد، همیشه اولین پک بیشترین دود را دارد، توی تمام این مدت، توی دید زدن های گاه و ناگاه ش فهمیده ست. بهترین تصویر دنیا ست، دید زدن کسی که دارد سیگار می کشد، وقتی یک منبع نوری خفیف پشت سرش باشد و دودش را مثل شیر بپاشد بیرون.  بعد یکی دو پک طول می کشد تا دود بیرون دادن ها کمی کند می شوند و انگار همه ی صورت سیگاری کرخ می شود. حالا کسی که آنطرف ایستگاه اتوبوس ایستاده نیمه های سیگارش است. نیمه های سیگارش است وقتی به حجم دودی که بیرون می دهد، توی تاریک و روشن دو مسیر نازک دود، از دماغش اضافه می شود. نمی تواند هیچوقت چنین تصویری از خودش ببیند، حتا اگر بخاهد جلوی آیینه هم اینکار را بکند، شدنی نیست. خیلی ش به این است که طبیعی باشد، که طرف نداند داری نگاش میکنی، اگر بفهمد چیزی از دست می رود، به محض این که فهمید محو سیگار کشیدنش شده ای یک چیز گنده ای از دست می رود، یعنی اگر مرد باشد شاید آن دو تا تفی که آخر سیگار خیلی انتظارش را داری از تو دریغ کند، اگر دختر باشد شاید فکر می کند تو به سینه هایش زل زدی، رویش را بر می گرداند. کاش می شد، خودم را از دور جلوی یک نور خفیف، در عین بی خبری در حال سیگار کشیدن دید بزنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 16:9  توسط JejOo | 

جعبه کبریت را می اندازم لای شکاف بلوک سیمانی. اولین بار حس کردم اشتباه می کنم یا خل شده م. روز قبلش که جعبه ی کبریت را انداختم لای سنگ، از این که جای خوبی برای قایم کردن کبریت پیدا کرده بودم خوشحال بودم، چون اینطور مجبور نبودم هر بار، برای یک چوب کبریت، یک جعبه کبریت بخرم. اما فردایش جعبه ی کبریت نبود حتا جلد خالیش هم سر جاش نبود. کلی گشته بوودم و با هول دور و برم را نگاه کرده بودم، نکند یک نفر همیشه مرا دید می زند.

اما از آن بار به بعد هر بار یک جعبه کبریت می گیرم و با کسر یک نخ ، اگر باد نیاید، جعبه را می اندازم لای شکاف بلوک. این طوری حس می کنم به  رابطه ای پنهانی با کسی که نمی شناسمش و نمی بینمش ادامه می دهم.رابطه ای عجیب که نه من او را می بینم و شاید او هم مرا نمیبیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 12:5  توسط JejOo | 

 

You're tearing me apart
Crushing me inside
You used to lift me up
Now you get me down
If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again ?
If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again ?
Again, again...

You're killing me again
Am I still in your head ?
You used to light me up
Now you shut me down
If I
Was to walk away
From you my love
Could I laugh again ?
If I
Walk away from you
And leave my love
Could I laugh again ?

I'm losing you again
Like eating me inside
I used to lift you up
Now I get you down

Without your love
You're tearing me apart
With you close by
You're crushing me inside
Without your love
You're tearing me apart
Without your love
I'm dazed in madness
Can't lose this sadness
I can't lose this sadness

Can't lose this sadness

You're tearing me apart
Crushing me inside
Without your love
(you used to lift me up)
You're crushing me inside
(now you get me down)
With you close by
I'm dazed in madness
Can't lose this sadness
It's riping me apart
It's tearing me apart
It's tearing me apart
I don't know why
It's riping me apart
It's tearing me apart
It's tearing me apart
I don't know why
I don't know why
I don't know why
I don't know why
Without your love
Without your love
Without your love
Without your love
It's tearing me apart

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 10:41  توسط JejOo | 
سنگ سار
ذغال ها را با احتیاط می گذارم روی فویل. پک می زنم ذغال ها گل می افتند. یک دود رقیق، مثل بخار زمستانی از دهنم بیرون می زند. پک می زنم ذغال ها گل می افتند. شدت دود بیشتر می شود. یک طعم خنک، یک گیجی گرم می رود تا آخرین سلول های تنم.کوک کردنش از همه اش سخت تر است. گرم شده است و دارد راه می افتد؛ محکم تر کام می گیرم.
تنهایی قلیان کشیدن خیلی کیف می دهد. وقتی که قلیان مال خودت باشد، وقتی فقط به تو کام دهد. وقتی خرجش را خودت داده باشی، کوزه و تنه و سرش را خریده باشی. البته هر قلیانی هم این طور کام نمی دهد، معرکه نمی شود.
قلیان را بر می دارم، از کوزه اش می گیرم که مطمئن تر باشد. دستم را از کوزه اش جدا می کنم، تا برآمدگی های تنه اش را لمس کنم. می دانم که خودش را از روی پایم پرت نخواهد کرد. دستم را می گذارم روی برآمدگی کوزه اش، زل می زنم به ذغالها لبم را می چسبانم به نی قلیان و محکم کام می گیرم. چشمهایم، خود به خود بسته می شوند و دستم رو برآمدگی کوزه بیشتر چفت می شود. سر تا سرم را دود می گیرد، توی چشم ها، ریه ها، دست و پاها... همه جا را دود پر می کند. قلیان هم محکم از من کام می گیرد، من نفسم را به او می دهم، او نفسش را به من، دلم گل می افتد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 20:26  توسط JejOo | 
پاییز، لعنتی پاییز!

نمی دانم جرم ما خوب سنگین بوده ست شاید.

اما خوب حداقل یک بادی، برگ خشکی، چیزی برای ما بفرست لعنتی!

پاییز دلم برایت تنگ شده ست!

لعنت! لعنت!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 11:2  توسط JejOo | 
سیگار زدگی

 

من مارلبورو می کشم

 

من وقتی می بوسمت٬٬٬ وقتی نگاهم می کنی من مارلبورو می کشم

قلبم تیر می کشد.

من مارلبورو می کشم و روی سرم بهمن ِ چشمهایت خراب می شود.

سیمایت دلم را می برد.

من مارلبورو...

من...

هرچه قدر مارلبورو می کشم٬این فروردین لعنتی تمام نمی شود.

 دلم تیر می کشد.

کلیه ام تیر می کشد.

سر تا پایم تیر می کشد.

من تیر می کشم(انگار)

من از دست تو تیر می کشم.

 سجاد......سلیمانی ...پور

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:46  توسط JejOo | 
۱. غذای هضم نشده یا انسان

به شوهرش خیره شد و گفت:«ببین آدم وقتی شکمش بالا می آد به شوهرش به چیزایی که خورده به دلستر همراه شام دیشبش به سلامتی دستگاه گوارشیش به خودش به همه چی شک میکنه

و دکمه ی تکرار تلفن را فشار داد.

- این روزا انگار سر دکترای زنان خیلی شلوغه.

۲.حالا ببینیم تصمیم داور چی هست.

میان کوچه ها دوید. لباس هایش پاره پاره بود یا شاید هم اصلن لباس تنش نبود. سر گلابی شکلش را بی قید تکان می داد و خُرخُر می کرد. آب دهانش را نمی توانست جمع کند. به خیال خودش با بچه ها بازی می کرد. و بچه ها از او فرار می کردند. دنبال معشوقه اش دوید. هنوز از پشت تکل نزده بود که کارت قرمز گرفت .

و از جهان اخراج شد.

۳.جاده ی یک طرفه

سوار اتوبوس که می شوی یک ساعت تمام با شوفر  جر و بحث می کنی. با مسافرانی که توی ردیف آخر صندلی ها نشسته اند جر و بحث می کنی تا یکیشان جایشان را به تو بدهند. کار سختی نیست. اما مسافران کلافه می شوند. خیلی زود. یکیشان بالاخره راضی می شود جایش را با تو عوض می کند و تو در تمام راه به این فکر می کنی که از مسافران دیگر به خانه ات نزدیک تری

۴. تصور نکن.

‎-اونجا رو،،، چه قد قشنگه
-چی؟ چی قشنگه؟
-دریا! نیگا کن خیلی زیر این نور قشنگه. خیلی
- کجاش قشنگه اگه روز بیای اینجا می فهمی قشنگ چیه.
- خوب الانم خیلی قشنگه ببین زیر این نور زرد رنگ مثه یه دریایه ی کاکائو میمونه.
- نه مثه دریایه ی کاکائو نیست کاکائو خیلی از این غلیظ تره. این حرکتش از این فاصله هم معلومه که چه قد تند و رقیقه.
- نه ببین .تو می تونی خیلی از این حرکاتای آب رو بذاری به حساب قل قل کاکائوهای مذاب. این جوری خیلی ام قشنگ تر می شه.
- نه این بیشتر شبیه دریاچه ی شیر کاکائوس.
- خوب بذار من فک کنم دریای کاکائوی مذابه مگه چی میشه؟

                                    سجاد.... سلیمانی ... پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:19  توسط JejOo | 
این شعر برای توست

 

تویی که راه، آمدن و راه ِ آمدن را بلد نیستی

و من در آخرین ردیف صندلی های این اتوبوس لعنتی می نشینم

تا از مسافران دیگر به تو نزدیک تر باشم

تویی که

می مانی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:57  توسط JejOo | 

چند سطر ابتدای داستان:

شنل قرمزي

1.شنل قرمزي

از وقتي که همکلاسي هايم فهميده اند دختري را دوست دارم که بعداز ظهر ها توي خيابان پالتوي قرمز مي پوشد،همه شنل قرمزي صدايم مي زدند.اصلن ديگر عادت شده بود توي کلاس.همه انگار اسمم را فراموش کرده بودند و اسم جديدم را بيشتر دوس داشتند با ذوق و شوق شنل قرمزي صدايم مي زدند.

نمي دانم اصلن چه طور فهميده بودند.شايدصالح بهشان گفته بود....

تمام داستان در ادامه مطلب.

ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 20:1  توسط JejOo | 
این داستان قدیمی را می گذارم روی وبلاگم به پیشنهاد چند دوست و برای اینکه شاید درمانی شد بر این دلمردگی وبلاتگم.

ضمنن داستان را (دو دستی) تقدیم می کنم به سیامک رحمانی.

که خوب می فهمد.

که خیلی خوب می فهمد.

شاید این داستان سپاسی باشد به تصویر زیبایش.

ممنونم.

چند سطر ابتدای داستان:

و تمام داستان در ادامه مطلب.

  كسي كه آنطرف آيينه ايستاده،زل زده به من و انگار مي خواهد داد بزند كه خودش را به خاطر كاري كه كرده هرگز نخواهد بخشيد.

اين روزها وقتي زل مي زنم توي آيينه ي دستشويي خودم را پير تر مي بينم.انگار يك باره زمان بيست سي سال جلو رفته باشد.توي همه ي آيينه ها همان جوان لاغر مردني و ژوليده ي هميشگي ام؛اما وقتي مي ايستم روبروي آيينه ي دور نقره اي دست شويي،پير مي شوم.وقتي كه ريمل ها  و كرم پودر هاي شسته شده ي خواهرم را مي بينم كه ماسيده گوشه ي دست شويي يا وقتي رد پاي آخرين خون دماغ عصبي بابا را مي بينم. دو قطره ي كوچك و خشك كه فرار كرده اند از چشمهاي ضعيف بابا و نتوانسته پاكشان كند...قطراتي كه فورانشان بابا را خجالت زده ميكند. همه به كنار. وقتي مي ايستم روبروي آيينه ي دستشويي؛علاوه بر پيرمرد فقط يك تصوير مي افتد توي چشمم.عكس تو كه جاخوش کرده گوشه ي مغزم.همان طور با آن تاپ صورتي رنگ و آن دامن كوتاه كه آمده تا بالاي زانويت و داري جورابت را مي پوشي و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:57  توسط JejOo | 
این شعر را این جا می گذارم.

به جای خیلی چیزها که خیلی جاها نگذاشتم.


 


ANTIQUE WHY (MELLAN) LYRICS

[Spoken:] Krio, skotadi, pagonia, zitaozestasia,
tin thermisouagkaliazito, thelona se do.
(Translation: Cold, darkness, freezing cold, I seek warmth,
I need your warm hug, I want to see you)

I hate feeling like I do
feeling confused because of you
something is standing in my way, I can't say what I need to say,
I really try to forget you, but it's my heart which won't let me to,
I'm thinking of your words,
you don't know how much it hurts.

Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?

You keep tearing me a part like you don't have a heart ,
our love disappeared, my soul can not fall in this,
I want to be with you night and day,
but you keep on run away,
love is a pain,
it comes and goes just like rain,

Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?

[Spoken:] Krio, skotadi, pagonia, zitaozestasia,
tin thermisouagkaliazito, thelona se do.
(Translation: Cold, darkness, freezing cold, I seek warmth,
I need your warm hug, I want to see you)

Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?


Why.......are you only thinking of yourself?
why?.......inside I'm screaming for help
why.......do I have to feel this way?
why.......did you take my love away?

 



+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 22:50  توسط JejOo | 
 

 

 

حرفت چه تلخ می شکند با سه نقطه چین...

در گفتگوی یک سره ات با سه نقطه چین...

 

ناگفته های قلب تو مفهوم درد داشت

پشت "تمام خاطره هایت" سه نقطه چین...

 

شاعر شدم ببین! همه اینها به پای توست

شاید ...بیایی و بنویسی سه نقطه چین...

 

من "بچگانه" بر سر حرفم نشسته ام

یک آرزوی تلخ!

                  و   شیرین!

                                سه نقطه چین...

 

دارم به "عاشق تو شدم" فکر می کنم

تنها دلیل منطقی من، سه نقطه چین...

 

پایان حرف های تو هرجا سه نقطه داشت:

عاشق شدن.سکوت.تحمل!سه نقطه چین...

 

خانم ببخش!قصد من آزارتان نبود

دلتنگ چشمتان شده ام

                             عاشقم همین!

(سعید محسن یونسی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 14:20  توسط JejOo | 
دارو خانه ها را بیهوده نگردید.

             درد

                  درمان ندارد.

      "درد" را از هر سو که بخوانی "درد" است.

.

.

آیینه "نامرد" را "درمان " می کند،

               اما

               "درد"

                   همچنان درد است!


+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 18:16  توسط JejOo | 
لطفن جای خالی را پر کنید، ویرایش شد.برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:39  توسط JejOo |